X
تبلیغات
پسر بد شانس
شعر/ طنز/جك
 
سلام

اميدوارم كه دلهاتون شاد باشه وبراتون سلامتي آرزو ميكنم.

شايد اين آخرين حرفي باشه كه بهتون ميزنم ۴سال گذشت ولي نتونستم اونجور كه بايد به وبلاگم برسم امروزميخوام تصميم بگيرم كه يا ديگه نيام يا بيام و يه تكوني به وبلاگم بدم باور كنيد تو اين ۴سال اينقدر اين وبلاگ بكر دست نخورده مونده كه همه جا رو خاك گرفته وبيشتر شبيه قبرستون شده تا وبلاگ راستيتش ديگه خسته شدم نميدونم چي كار كنم شما بهم كمك ميكنين كه يه دستي به سروروي وبلاگ بكشيم؟؟؟؟

                                                                                                       باتشكر

                                                                                                     آغا نظام

|+| نوشته شده توسط دایناسور در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390  |
 

داستان ماوخدا

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دایناسور در دوشنبه چهارم بهمن 1389  |
 

                   بازگشت

 

دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي

دل با سكوت و خلوتغم خو گرفته بود

آمد با سكوت سرد وگرانبار را شكست

آمد صفاي خلوت اندوه را ربود

آمد به اين اميد كه در گور سرد دل

شايد ز عشق رفته بيايد نشانه اي

او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتياق

من بودم و سكوت و غم جاودانه اي

آمد مگر كه باز در اين ظلمت ملال

روشن كند به نور محبت چراغ من

باشد كه دوباره بگيرم سراغ شعر

زان پيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من

گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را

در ديدگان غم زده اش جستجو كنم

وين نيمه جان سوخته از اشتياق را

خاكستر از حرارت آغوش او كنم

چشمان من به ديده او خيره مانده بود

رخشيدياد عشق كهن در نگاه ما

آهي از آن صفاي خدايي زبان دل

ناگاه عشق مرده سر از سينه بركشيد

آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم

آنگاه سربه دامن آن سنگدل گذاشت

آهي كشيداز سر حسرت كه اين منم

باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرودمهر محبت ولي چه سود

ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت

من ديگر آن نبودم واو ديگر او نبود

 

|+| نوشته شده توسط دایناسور در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389  |
 

يار با ما بي وفايي ميكند

بي سبب ازماجدايي ميكند

شمع‌جانم رابكشت‌آن‌بيوفا

جاي ديگرروشنايي‌ميكند

ميكندباخويش‌خودبيگانگي

با غريبان آشنايي ميكند

جوفروشست‌آن‌نگارسنگدل

با من او گندم نمايي ميكند

سعدي‌شيرين‌سخن‌درراه‌عشق

ازلبش بوسي گدايي ميكند

****سعدي****

|+| نوشته شده توسط دایناسور در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389  |
 
سلام به تمامی عزیزان امیدوارم حالتون خوب باشه

راستیتش آغا نظام(مدیر) یه وقتایی سر میزنه چون سرش شلوغه امروز بعد از مدتها سرش خلوت بود که اومد بلاخره سرتون رو درد نیارم اگه کوتاهی تو این وبلاگه شما بزرگترین ببخشین.مر۳۰ن بای

|+| نوشته شده توسط دایناسور در جمعه دهم مهر 1388  |
 

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

 

واين منم

زني تنها

در آستانه ي فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زمين

وياس ساده وغمناك آسمان

وناتواني اين دستهاي سيماني

زمان گذشت

زمان گذشت وساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دي ماه است

من راز فصل ها را مي دانم

وحرف لحظه ها را مي فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

وخاك خاك پذيرنده

اشارتيست به آرامش

زمان گذشت وساعت چهار بارنواخت

 

 

در كوچه باد مي آيد

در كوچه باد مي آيد

ومن به جفت گيري گلها مي انديشم

وبه غنچه هايي با ساق هاي لاغر وكم خون

واين زمان خسته مسلول

ومردي كه كنار درختان خيس مي گذرد

مردي كه رشته هاي آبي رگهايش

مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش

بالا خزيده اند

ودر شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را

تكرار مي كنند

-        سلام

-        سلام

ومن به جفت گيري گلها مي انديشم

در آستانه ي فصلي سرد

در محفل عزاي آينه ها

واجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ

واين غروب باور شده از دانش سكوت

چگونه ميشود به كسي كه ميرود اينسان

صبور

سنگين

سرگردان

فرمان ايست داد

چگونه ميشود به مرد گفت كه او زنده نيست

او هيچوقت زنده نبوده است

در كوچه باد مي آيد

كلاغ هاي منفرد انزوا

در باغ هاي پير كسالت مي چرخند

ونردبام

چه ارتفاع حقيري دارد

 

 

 

آنها تمام ساده لوحي يك قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

واكنون ديگر

ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست

وگيسوان كودكيش را

در آبهاي جاري خواهد ريخت

وسيب را كه سر انجام چيده است وبوييده است

در زير پا لگد خواهد كرد

 

 

اي يار اي يگانه ترين يار

چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند

انگار در مسيري در تجسم پرواز بودكه يك روز آن پرنده

نمايان شد

انگار از خطوط سبز تخيل بودند

آن برگهاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي زدند

انگار

آن شعله ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره ها مي سوخت

چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود

در كوچه باد مي آيد

اين ابتداي ويراني است

آن روز هم كه دست هاي تو ويران مي شدند باد مي آمد

ستاره هاي عزيز

ستاره هاي مقوايي عزيز

وقتي در آسمان دروغ ورزيدن مي گرفتند

ديگد چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد

 

ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم وآنگه

خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد

من سردم است

من سردم است وانگار هيچوقت گرمم نخواهد شد

اي يار اي يگانه ترين يار"آن شراب مگر چند ساله بود؟"

نگاه كن كه در اينجا

زمان چه وزني دارد

وماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند

چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري؟

 

 

من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم

من سردم است وميدانم

كه از تمامي اوهام يك شقايق وحشي

جز چند قطره خون

چيزي به جا نخواهد ماند

خطوط را رها خواهم كرد

وهم چنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد

واز ميان شكل هاي هندسي محدود

به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد

من عريانم عريانم عريانم

مثل سكوت هاي ميان كلام هاي محبت عريانم

وزخم هاي من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من اين جزيره سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

وانفجار كوه گذر داده ام

وتكه تكه شدن راز آن وجود متحدي بود

كه از حقير ترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد

 

 

سلام اي شب معصوم

سلام اي شبي كه چشم هاي گرگهاي بيابان را

به حفره هاي استخواني ايمان واعتماد بدل مي كني

ودر كنار جويبارهاي تو ارواح بيدها

ارواح مهربان تبرها را مي بويند

من از جهان بي تفاوتي فكرها وحرف ها وصدا ها مي آيم

واين جهان به لانه ماران مانند است

واين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است

كه همچنان كه تو را مي بو سند

در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند

ميان پنجره وديدن هميشه فاصله ايست

چرا نگاه نكردم

|+| نوشته شده توسط دایناسور در جمعه نوزدهم تیر 1388  |
 

خدايا من گمشده ام

 مدتهاست  كه ديگه  نشوني از مهربوني من نيست

مدتي ميشه لاي تموم دفترام لاي تموم خاطراتم خطي از عاشق بودن من نيست خيلي وقته عاشقي از يادم رفته

 خيلي وقته رو در قلبم دوتا قفل بزرگ زدم وروش نوشتم ورود ممنوع

خيلي وقته كه دوست داشتن روفراموش كردم

حالا ديگه حتي نمي تونم اداي دلتنگي رو دلسوزي رو بي قراري رو در بيارم

حالا ديگه با يه تكه سنگ سياه هيچ فرقي ندارم

همه وجودم سياه  سياست

دلم فكرم نگاهم همه وهمه  خاكستري شده

دلم باد كرد ازبس تورو ياد نكردم

دلم پوسيد از بس كينه ريختم توش

خدايا كمكم ميكني تا دوباره خودم وپيداكنم ميون اين همه اشتباه

 دلم ميخواد دوباره بشم  يه بچه مثبت

دوباره بشم همون دختر شيطون وساده كه همه رو دوست داره

دختري كه واسه هر كي  غم داره حتي اگه دشمنش هم باشه يه دنيا ماتم داره

ديگه ميخوام ازت نخوام به منم مثل بقيه بنده هات زيادنعمت  بدي يا اينكه تو خوشي غرقم كني يا اينكه اونقدر بهم بدي كه نفهمم چي بهم دادي يا كي بهم داد

فقط ازت يه چيز مي خوام مي خوام كه دوستم داشته باشي مثل تموم اون كساييكه دوستشون داشتي و داري  چون مي دونم توواسه دوستات سنگ تموم ميذاري

|+| نوشته شده توسط دایناسور در جمعه نوزدهم تیر 1388  |
 
سلام

شاید سال جدید این وبلاگ درست بشه شاید هم درست نشه چون مدیر وبلاگ در همون اوایل با شکست مواجه شد حالا اوضاع کمی فرق کرده

|+| نوشته شده توسط دایناسور در جمعه یازدهم بهمن 1387  |
 
 

گل من

هرآسانم  از آمدن لحظه اي كه ديگر من وتو با هم نباشيم

 

بيزارم از آن دقايقي كه من وتو در كنار هم نباشيم

 

دلگيرم از آن زمانه اي كه قرار است ما را از هم جدا كند

 

حيرانم از زندگي كه بعد از آن جريان داشته باشد چرا كه تنها تو زندگي من هستي

|+| نوشته شده توسط دایناسور در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386  |
 

وقت رفتن

بار ِ دلــتـنگـیـت ُ  بستی ، دیگه وقت رفتنه

داری میری و فقط خاطره هات سهم منه

دلم از حادثه خونه ،  چشام از خاطره خیس

دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس

                 *

به تو می رسم اگه موج  ِ مسافر بذاره

 اگه دلبستگیــا  لحظــه ی آخـــر بذاره

به تو می رسم به تو  پولک نقره کوب ماه !

به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !

به تو می رسم به چشم  ِ انتظاری که داری

به تو می رسم به آغوش  ِ بهاری که داری

به تو که آینه ها محو تماشات می شدن

شبای تیره  چراغونی  ِ چشمات می شدن

             *

می تونی  دل  بـِکــنـــی تا ته ِ  دنیا برسی

|+| نوشته شده توسط دایناسور در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386  |
 
 
بالا